مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

قشنگترین اتفاق قصه ما

این روزهای دخترم مهرسا

1392/8/10 23:57
نویسنده : مامان مهرسا
223 بازدید
اشتراک گذاری

و اما بالاخره فرصت کردم یه سر به وبلاگت بزنم و از این روزهای مهرسای گلم بگم

روز عید غدیر جشن عقد عمه شیما بود ،تو مراسم دختر خوبی بودی و مامانی رو اذیت نکردی، کلی بغل همه رفتی منتهی با قیافه،هنوز با افراد غریبه راحت نیستی و با اکراه میری بغلشون و چپ چپ نیگاشون میکنی، البته از قبل خیلی بهتر شدی و حداقل دیگه گریه نمیکنی!!متفکر

یه 2-3 ساعتی هم بین مراسم نهار و جشن عصر خوابیدی، تا حالا این جور مراسم نبرده بودمت ، اینه که همش با تعجب به اونایی که میرقصیدن نگاه میکردی و نتیجش هم این شد که تا چند روز دستات و انگشتات حرکت های موزون داشت و خودت هم همین جوری نگاهشون میکردیخیال باطل منم متوجه شدم تو این زمینه استعداد بالایی داری و قرار شد یکم بزرگتر شدی روت سرمایه گزاری بکنمنیشخند

اینم لباس خوشگل دخملی که قرار بود بپوشه، اینجا پرو قبل از مراسمه

اینجا در مراسمه، خوشبختانه سالنی که مراسم بود چند تا تخت داشت که واقعاً بجا بود مخصوصا واسه من و چند تا مامان دیگه برای تعویض و خوابوندن و شیر دادن

خیلی نتونستم ازت عکس بگیرم ، شرمنده مامانینگران

اما آتلیه بردمت و در 2 ماه آینده که عکس هات قراره حاضر بشه حتما میزارم توی وبت

عاشق این حالتتم که خوابالود و مظلومانه بغل بابایی بودی و سرتو گذاشته بودی رو سینش و داشتی تلویزیون میدیدیماچماچ

از کارات و حرف زدن این روزهات بگم که کاملاً عکس خودت رو میشناسی و تا میگیم مهرسا خانوم کو، سرتو به سمت عکست میبری و بهش میخندی، من و بابایی رو هم میشناسی و البته خاله جون رو

چشمک زدن یاد گرفتی ، دست میزنی، بای بای میکنی، ددد رو دیگه خیلی خوب و کامل میگی، ادد هم میگی و یه کلمه دیگه که من بعد از شنیدنش بسیار مشعوف شدم و اون ماما بودعینک ، وقتی غذا می خوری بهت میگیم به به و شما هم بلافاصله میگی

وزن پایان 8 ماهگیت 8.800 بود ، اما قدت فقط نیم سانت رشد کرده؟؟متفکر

مامانی برات بهترین ها رو آرزو میکنه و از خدای خودم میخوام تنت همیشه سالم و لبت همیشه پرخنده باشه گلممژه

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)