پنج ماهگی مهرسای گلم
عزیز دل مامان پنج ماهگیت مبارک باشه گلم













یه عالمه عشقه مامان برای یکی یه دونش
ان شاالله در اولین فرصت یه جشن کوچیک برات میگیرم عسلم
میخوام از کارای جدیدی که انجام میدی جدیدا برات بگم ، یکم بهونه گیریات بیشتر شده و البته بغلی شدی شدیداً
همش دوست داری محیط اطرافتو ببینی مخصوصا آشپزخونه و اتاق خودتو ، عاشق اتاقتی وقتی در اوج گریه باشی به محض اینکه میبرمت اون جا آروم میشی
وقتی میزارمت زمین دوست داری هی غلت بزنی ،بعدم چون نمیتونی برگردی شروع میکنی به غر زدن و گریه
دیگه اینکه قبل خوابت شروع میکنی به آواز خوندن و هی صدا از خودت در میاری و بعدم انگار باتریت تموم میشه و میام میبینم خوابی


راستی فکر کنم از اون دخترای تپل مپل بشی ،خیلی شکمویی و همیشه موقع غذا خوردن ما که میشه سرت همراه با قاشق ما بالا و پایین میاد، من و بابایی که دلمون نمیاد تو رو اینجوری ببینیم مجبور میشیم یه کوچولو یه چیزایی رو بزاریم مزه کنی ، اون وقته که دیگه اصلا ول کن نیستی و همش ادای ملچ مولوچ در میاری ،انگار لقمه توی دهنته و خیلی هم بامزه میشی 
یکم غریبی میکنی وقتی بغل کسایی میری که نمیشناسیشون و جالبه که اصلا نیگاشون هم نمیکنی
دیگه اینکه واسه چند ثانیه میتونی بشینی و کمرتو صاف نگه داری کوچمولوی مامانی
وقتی به عقب برمیگردمو عکسای نوزادیتو میبینم باورم نمیشه زمان به این سرعت گذشته باشه و دختر کوچولوی ما اینقدری شده باشه، کاشکی میشد زمانو متوقف کرد یا گذاشت روی دور کند 
دلم میخواد از لحظه لحظه با تو بودن استفاده کنم و با تمام وجودم این لحظه های قشنگ رو لمس کنم ، امیدوارم خدا منو یاری بکنه


پنج ماهگی مهرسای گلم
